-بانوي چشم هاي آبي؟
-بفرماييد!
-براي امشب يه اجرا داشتيم. مي خواستم از شما دعوت كنم تشريف فرما بشيد.
-امشب؟
-بايد ببخشيد. خيلي عجله اي شد. و خيلي به حضور شما نيازمند...
-شما؟
-ژوپيتر هستم... من از طرفِ آقاي سايه هاي لرزان...
-از طرف ايشون يا سفارش شده ي ايشون؟
-حالا...
-ميهمانان؟
-سيندرلاي نقره اي، بانو با سگ ملوس، و همه ي اون كساني كه از ويرجينيا وولف مي ترسند.
-مهمان ويژه؟
-نداريم.
-نداريد؟
-هرچه به خانواده ي تيبو اصرار كرديم، كارگر نيافتاد.
-چه كمكي از دست من بر مياد؟
-نه نه... زحمت نكشيد. ما داريم سعي مي كنيم آقاي پتي ول رو دعوت كنيم.
-منظورم روي صحنه بود.
-اووو... عذر مي خوام. رقص.
-رقصِ...؟
-با گرگ ها.
-پيشنهادي؟
-توافقي.
-در اين شب هاي پاييزي پريم از آتش و آهن. حضور سرد دستانم...
-متوجه ام. بالاخره ما شما رو مي شناسيم و ...
- مي شناسيد و چي؟
-مي شناسيم و...
-ادامه بديد.
-مي شناسيم.
-آقاي محترم. من وقت ندارم.
-بيش از اين مزاحمتون نميشم. فقط بقرماييد كِي...
-وقت ندارم يعني براي شب وقت ندارم.
-نفرماييد بانو.
-
-پس اينهمه سوال ...
-
-الو...
-من بانوي چشم هاي آبي نيستم. جادوگر شهر اوز هستم.
-خب من هم نامزد خانوم هابيشام هستم.
-آشناي حضور هستيد. اگه دوست داشته باشيد برتون مي گردونم پيشش.
-نه خير. شايد هم برعكس.
-
-مهرم به دل شما مي اندازم و تركتان مي كنم. فردا حضورا در پارك ژوراسيك از شما خواستگاري مي كنم.
-قصد ازدواج ندارم.
-پيدا مي كنيد.
-روياي خيستان را باد خواهد برد.
-بر باد رفته ايد.
-از ياد رفته ايد.
-شماييد كه... اما هيچ نگران نباشيد. حتما برايتان گل سرخ مي آوريم. همانطور كه براي اميلي.
-پس اميلي را شما كشتيد!
-نه. ايشون زنده اند.
-جزو مهمانان امشب هستند؟
-بله.
-برنامه از چه ساعتي شروع ميشه؟
-وقت عاشقي.
-خدمت ميرسم.
-خوشحالمان مي كنيد.