تبليغاتX
بکر

بکر

نقاشی های مداد آبی

روز بر می آید

نور چشمانش را می زند. می فهمد که باز هم صبح دمیده. آخر ساعت زنگ دار ندارد که،  با همین چیزها باید از خواب بیدار شود. کش و قوسی به بدنش می دهد و نیت می کند که آهسته آهسته روز را آغاز کند. یادش رفته که دیشب را چگونه گذرانده، اما خوب می داند که امروز روز دیگری است. به خودش نگاه می کند که چه باید بکند چه نباید بکند. که یک سری بیرون بزند. که از آب و هوای این صبح دل انگیز لذت ببرد. که پی یک لقمه نان برود. که نیمروز کمی این ور تر از رودخانه دراز بکشد در آفتاب و به تنش جانی تازه بدهد و البته بعدش هم زود برود و تنی به آب بزند. عجب روز دل انگیزی. همچنان فکر می کرد و از این همه برنامه ی دلچسب و خوش زمان حظ می برد و می خواست هرچه سریع تر بزند بیرون و از همه اش لذت ببرد، که صدای آوازی توجه اش را جلب کرد.

خروس بی محل!

 انگار واقعا خروس بود. همین نزدیکی ها بود. انگار دم در خانه اش آمده بود و مخصوص او آواز می خواند. کمی صبر کرد اما افاقه نکرد. آهسته از سوراخ در نگاه کرد. بله... یک خروس گردن کلفت و بزرگ این اطراف می تابید و فقط زمان خواندن سرش بالا بود. پس آمدن بیرون ریسک بزرگی است. چون سرش مدام پایین است و حتما او را خواهد دید.

خلاصه بگویم که هر چه نشست این خروس نرفت. تمام برنامه هایش به هم ریخت. کلی بد و بی راه توی دلش به خروس داد.

اما کم کم مشکل داشت چیز دیگری می شد. نه تنها نتوانست بیرون برود، که مدام می لرزید با یک چنگ خروس خانه اش ویران شود و زندگی اش بر باد.

" خدایا امروز زنده ام بگذار، حتما که فردا روز دیگری است. حتما که بهره خواهم برد از نعمت هایت."

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:44  توسط مداد آبی  | 

از من بگریزید که می خورده ام امروز

دستم را کرده بودم توی بینی ام که جناب مطلبی از راه رسید:

-سلام

-سلام و زهرِ مار. مگه نمی بینی مشغولم؟

مانده بود گیج:

-حالا درش نمیاری؟

با شدت و حدت و البته اعتماد به نفس بالا جواب دادم:

-نه...

انگار از این اعتماد به نفسم مشعوف و ازاین بی شرمی خجل شده بود. جرات نکرد جلوتر بیاید. صدایش را ولی پایین آورد:

-گذاشتی خیس بخوره؟

حرصم گرفته بود. کار من به نتیجه نرسیده بود و مطلبی عزیز هم با آن همه خصلت و کسوت موی دماغ ما شده بود.

-بر خرمگس معرکه لعنت.

-بشمار.

-مطلبی جان! ول کن معامله نیستیا.

-کدوم معامله؟

مترصد دیدن یک شخص ثالثی بودم تا با داد و بیداد آبِ روی مبارک این مطلبی را کم و زیاد کنم. اصلا به فکر خودم هم نبودم.

-معامله پایا پای.

فهمید کار دارد به جاهای باریک می کشد. دستی تکان داد و رفت.  

باز فکری شیطانی به ذهنم خطور کرد. دستم را در آوردم و رفتم دنبالش. صداش کردم:

-مطلبیِ عزیز! مطلبی جان!

صدایم را نشنید. قدم ها و صدایم را بلندتر کردم. برگشت و نگاه کرد.

-مطلبی جان ببخشید، اگه شوخی کردم.

دستم را دراز کردم. باز گیج شده بود از رفتارم. آخر کمی می شناخت مرا. اما به هر حال به دستم پاسخ داد و گرفت دستم را. خوب که فشردم دستش را گفتم:

-هر چه فکر کردم دیدم حق با توئه.

-در چه مورد؟

-این که خیس بخوره.

تازه خیسی کف دستش را داشت حس می کرد. کشیدم دستم را بیرون و پا به فرار. از این همه نکبت بازی چندشش شده بود. از دور می دیدم و می خندیدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:22  توسط مداد آبی  | 

وقتی ساعت چهار بار نواخت

مرد بلند می شود. می نشیند لب تخت. سیگارش را روشن می کند، ناشتا.

 روز بر آمده. زن چشم هایش را باز نمی کند.

مرد نگاهی به سیگار و دودش می اندازد. پشیمان می شود از سیگار. سیگار را به زیرسیگاری می سپارد،

شب را به خاطر.

 می ایستد. زن چشم هایش را باز نمی کند.

قصد رفتن می کند. زن چشم هایش را باز نمی کند.

اتاق را به تاریکی می سپارد و زن را به خاک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:49  توسط مداد آبی  | 

آن شب

مژه بر هم زده اي خاك معطر به هوا خاسته است

به طلاكوب غروب، به تمناي  حضور

حلقه بر كوفته  افراشته است

كه هلال مه نو خاسته اي

آخرين هفته ي پاييز چنان داس بر انداخته است

كه تضمن بكند

 خاطرات دل نوتاخته اي

بافه انداخته اي ساخته است

نقره گون پلك تلاطم به من انداخته است

به ثرياست كه آتش به دلش ساخته است

شهد شيرين دو چشمي كه به پلكي پنهان

ته بازارِ فروشان نقره، عسلي يافته است.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:51  توسط مداد آبی  | 

رنگ کهنه تجربه تازه

-بانوي چشم هاي آبي؟

-بفرماييد!

-براي امشب يه اجرا داشتيم. مي خواستم از شما دعوت كنم تشريف فرما بشيد.

-امشب؟

-بايد ببخشيد. خيلي عجله اي شد. و خيلي به حضور شما نيازمند...

-شما؟

-ژوپيتر هستم... من از طرفِ آقاي سايه هاي لرزان...

-از طرف ايشون يا سفارش شده ي ايشون؟

-حالا...

-ميهمانان؟

-سيندرلاي نقره اي، بانو با سگ ملوس، و همه ي اون كساني كه از ويرجينيا وولف مي ترسند.

-مهمان ويژه؟

-نداريم.

-نداريد؟

-هرچه به خانواده ي تيبو اصرار كرديم، كارگر نيافتاد.

-چه كمكي از دست من بر مياد؟

-نه نه... زحمت نكشيد. ما داريم سعي مي كنيم آقاي پتي ول رو دعوت كنيم.

-منظورم روي صحنه بود.

-اووو... عذر مي خوام. رقص.

-رقصِ...؟

-با گرگ ها.

-پيشنهادي؟

-توافقي.

-در اين شب هاي پاييزي پريم از آتش و آهن. حضور سرد دستانم...

-متوجه ام. بالاخره ما شما رو مي شناسيم و ...

- مي شناسيد و چي؟

-مي شناسيم و...

-ادامه بديد.

-مي شناسيم.

-آقاي محترم. من وقت ندارم.

-بيش از اين مزاحمتون نميشم. فقط بقرماييد كِي...

-وقت ندارم يعني براي شب وقت ندارم.

-نفرماييد بانو.

-

-پس اينهمه سوال ...

-

-الو...

-من بانوي چشم هاي آبي نيستم. جادوگر شهر اوز هستم.

-خب من هم نامزد خانوم هابيشام هستم.

-آشناي حضور هستيد. اگه دوست داشته باشيد برتون مي گردونم پيشش.

-نه خير. شايد هم برعكس.

-

-مهرم به دل شما مي اندازم و تركتان مي كنم. فردا حضورا در پارك ژوراسيك از شما خواستگاري مي كنم.

-قصد ازدواج ندارم.

-پيدا مي كنيد.

-روياي خيستان را باد خواهد برد.

-بر باد رفته ايد.

-از ياد رفته ايد.

-شماييد كه... اما هيچ نگران نباشيد. حتما برايتان گل سرخ مي آوريم. همانطور كه براي اميلي.

-پس اميلي را شما كشتيد!

-نه. ايشون زنده اند.

-جزو مهمانان امشب هستند؟

-بله.

-برنامه از چه ساعتي شروع ميشه؟

-وقت عاشقي.

-خدمت ميرسم.

-خوشحالمان مي كنيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:43  توسط مداد آبی  | 

باران زده

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

حاجت روا شدیم مغنی! ستاره ایست

در پیش دولت و مکنت، نگین من

بر نقره می نشیند و هیچش کناره نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:4  توسط مداد آبی  | 

این باران

"آره بارون میومد"

زیر لب زمزمه کرد

"آره بارون میومد، خوب یادمه"

کلاشو پایین کشید

برقی از چشمای بسته اش می تابید

"تو بودی، ستاره بود، مامان پری..."

تازه تازه شورِ گفتنش گرفت

اخمی کرد به آسمون

"آره اون روز یادمه، خوب میومد رو سرمون"

"نچیده شاهی و تلخون"

"مجبوری زود اومدیم تو"

پالتوی تیره ی کهنه شو هنوز تنش داره!

یقه شو... زیر کلاش

مث اون جوونیاش

"زیر بارون نگهت داشته بودم، دستتو بالای دستام بگیری، دعا کنی:

ای که مرغ منو تو دستای بارون زده ی مرد گذاشتی!

نه اونو نه آسمون چشمامو، ازم نگیر، ازش نگیر

بمونیم با هم دیگه

وقت رفتن که بشه

دو تایی، با هم بریم"

راست می گفت، گفته بودم

"پس چی شد؟چه جوری شد؟ مگه بارون و دعا...؟"

گل سرخی روی سنگ من گذاشت

روی پاش نشسته بود،

پا شد بره

زیر لب زمزمه کرد:

"آره بارون میومد...".

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:10  توسط مداد آبی  | 

این منم و این منم این عضلات گردنم

حس می کنم که شکار از من آسی است

تیر کمان درخشانم از نی است

خنجر به سینه ی اسبم فرونرفت

دشمن کجای رونق بازار هی هی است؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:42  توسط مداد آبی  | 

بی گناهان / رستگاران / دلنوازان

فرصت عریضه نویسی نیست. مختصرا: جدی تر از آنفولانزای خوکی و یا همان آنفولانزای نوع A در جمهوری (!!!) اسلامی، آمپولی است که روزی چند نوبت به هموطنان عزیز تزریق می شود. آن زمان که دکتر لاریجانی بود می خواندیمش سیمای لاریجانی. اما امروز نمی دانم سیمای چی و کیست_بهتر بگویم چه کسانی). جدای از بخث اخبار و نوع خبرپراکنی در این بنگاه -که خودش کار تحقیقی وسیعی می تواند باشد- به مجموعه های اخیر کمی فکر کنید! دقت کرده اید در این سال جاری در این شبکه ی محترم سه پشت سر هم مجموعه های هر شبی نمایش داده اند با یک مضمون. آن هم مزخرف؟ بی گناهان، رستگاران، دلنوازان. حتی اسم هایشان هم شبیه هم هستند. فقط کسی نمی پرسد این وسط چه کسانی دلنواز اند؟ همیشه داستان از حال شروع می شود، زندگی های عادی غم و شادی، در حد عرف و معمول با گذشته هایی نا پیدا. تا اینکه ناگهان از گرد راه کسی می رسد که حضورش غبار از خاطرات شوم گذشته پاک می کند و بزرگترها را مجبور به یاد آوری می کند و کوچکترها را مشتاق کنکاش در ریشه هایشان. این وسط همیشه یک فرشته هم هست که بار تمام مشکلات را به تنهایی به دوش می کشد. تمام تهمت ها تمام سختی ها... و جالب تر اینکه این منجی معمولا یک زن است. نویسنده بخش اول داستان را نوشته و مابقی بگی نگی با نظر بینندگان شکل می گیرد. مسخره نیست؟ از اقبال بد بسیار هم طولانی. یعنی داستان قصه هر شبی است. شب باز خورد می گیرند از مردم صبح ادامه اش را می نویسند. و تا آنجا که به محرم و عید و ... نخورند می توانند ادامه بدهند. مدیر شبکه هم چه می خواهد؟ سرگرمی و استقبال مردم!!! آن هم مردم عزیز ما. نمی فهمم این همه پیچ و تاب مسخره، این همه شخصیت غیر واقعی در دنیای واقعی را از کجایشان می توانند در آورند. با خودتان فکر کرده اید الان مجموعه ی رستگاران در کجای ذهنتان است؟ پاک شد. حتی دیگر یک لحظه هم بهش فکر نمی کنید چه برسد به اینکه بخواهید از آن درس بگیرید. یا مانند کارهای ماندگار خاطره ای خوش در ذهنتان باقی بگذراد. فقط پخش می شوند برای پر کردن وقت و شما هم می بینید فقط به همین خاطر. انتخاب کنید. بزرگترها ! مواظب باشیییییییید.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:46  توسط مداد آبی  | 

علا

علا. شلوار لی: سفید از کهنگی، سیاه از کثیفی. حاضر نبود با مردهای ده برود شهر، کار. بعد از سوزن بان دومین مرد ده بود. مادر نداشت، پدر هم. تخس بود. این را غریبه هم تشخیص می داد از چشم هایش. ده مدرسه نداشت اما یک کتاب فارسی گیر آورده بودند برایش، بلکه چیزی یاد بگیرد. دو سال بود این کتاب فارسی را داشت. زیر درخت بی ثمر میدان کوچک ده جایش بود اکثرا. گاهی کسی چیزی می داد. از گرسنگی نمی مرد. دزدی نمی کرد چون ده کوچک بود و رسوایی نزدیک. شاید هم بلد نبود. چون پا از ده بیرون نگذاشته بود.

از دستش به عذاب بودند. کمتر می شد کاری برای کسی انجام بدهد. حرف خاصی هم نداشت برای کسی بزند. دعوایش که می کردند یا فرار می کرد، یا اگر بی فایده بود مظلوم می شد و به کتاب و دفتر کاهی اش پناه می برد. صفحه ی اول آن را خوب نقاشی می کرد. زن ها هم که سواد نداشتند ببینند چه می کند.

تخسی اش به اوج که می رسید، می فرستادندش کپر. کویر بود و کم آبی. زمین های بیرون را می کاشتند به امید باران. مترسکی گذاشته بودند و کنارش کپر. هیچ وقت بی هوا و نوبت نرفته بود کپر. اما وقتی می گفتند برو، بی چون و چرا می رفت. لباس های مترسک را در می آورد و جای مترسک می ایستاد. از جایش تکان نمی خورد، اگر پرنده ای چیزی بر زمین می نشست با دست هایش تلاش می کرد بپراندش.

هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. همه پیش خود چنین قرار گذاشته بودند که تا غروب می ماند زیر کپر، کمی گرسنگی و تشنگی می کشد و شب بر می گردد زیر درخت. کسی چیزی می آورد و سیر می شود تا فردا.

اما حتی زیر کپر هم نمی رفت. می نشست کنار مترسک و کمی بعد جایشان را عوض می کردند.

تا روزی که سوزن بان نامه ای به دستش رسید و طاقت نداشت تا آخر ماه را صبر کند و بدهد به مردهای ده که برایش بخوانند. امید که علا حالا دیگر می تواند بخواند. علا نتوانست بخواند. اولین بار بود کسی به امید او بود. و او نا امیدش کرده بود. بی خبر آمد کپر. جای مترسک را گرفت و ماند به این نیت که برای همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط مداد آبی  | 

حبذا

1-به نام دست های پریشان، هتل کوثر پیاده می شوم

 

2-به ناز شست های پشت فرمان بفرما

 

1-غریب کوچه های شهر خویش شده ام و ممنون شما

 

2-دراز سکه های شما مانده است دستم چه غریب چه آشنا

 

1-سریر مرمر سنگ های صورتی خراب کرد بچگی های مرا

 

1-کجاست آنچه که فلج می کند آینده ی خواب های بی سرو صدا؟

 

1-الو! سلام! همشهری! بیا بشین ببینمت دلم تنگ حنجره است

 

3-برو برادر ازین داستان هزار شب نمانده به جا

 

1-کراهتِ هم نشینی بلبل چه زود یاد آمد به این سرعت و دقت چطور شناختی؟

 

1-سلامِ شیخ ما نرسید، نگرفت دست کوتاهم را، تفو برین حیات خلوت بی گاه

 

1-کدام برادر؟کدام چراغ؟ کجای هزار توی این شهر گشته بود شیخ؟

 

4-کجا به سلامت؟ بریم سمت کجا؟ اصن بگو ببینم مسافری آقا؟

 

1-فرودگاه

 

4-چه خوش گذشته است بهتان! کجاست مقصدتان؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:35  توسط مداد آبی  | 

یالا یالا رقص و شادی

هی ی ی ی با تو ام که رفته ای

پی پی ی ی ش رقیب نازنین

هی تلفننننن نمی زنی

منتظرِ زنگ منی ی ی؟

کوه یَ یخ آب شده ام

آبرو از زیر زمین

سی سیم دو رنگ دست می گیرم

هی می کنم توووی پیریز

مثل چی چی حرص می خورم

جی جیلیر ویلیز جیلیز ویلیززز

ببین صدامو می شنوی؟

کَ کَفش بلوری خریدم

دَستکش توری خریدم

دوست نداری بازم بیای؟

دلم یه ذره ره ه ه شده

بابازم برات می ی ی خونما ا ا ا

نَ نَ نشکن دلموووو

به به خدا آهم می می گیره دامنتوووو

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:58  توسط مداد آبی  | 

خلق اند در عبور

روبروی آینه ایستاده، دستش به چشمش بند اشت. 1

ایستاده ام و نیم رخش را نگاه می کنم. 2

"از مدرسه ی مامان پری زنگ زده اند"

دقتش کم نمی شود. اما در چهره اش تغییری می دهد که یعنی :"گوشم با توئه". من هیچ وقت نتونستم بفهمم چه جوری این کار را می کند. 4

" می گن املاش ضعیفه،... فقط املاش"

حالا دیگر اگر بخواهد هم نمی تواند برگردد و به من نگاه کند. 6

" تو که می بینی! من نمی رسم دیگه به درس و مشقش برسم، همینکه بتونم سرپا بایستم و کار کنم خیلیه". 7

انگشتش را زیر پلکش می کشد و همانجا نگه می دارد. نیازی نیست به من نگاه کند، این را هم من می دانم هم او. اما دستش را همانجا نگه می دارد و تمام بدنش را بی حرکت به طرف من می چرخاند. یعنی:"...". یعنی:"... تمام حرفات بی فایده است". 8

اما اگر حرف نزنم هم می ترکم. این را من می دانم. 9

بالاخره اولی را در می آورد. می گذارد درون محلول. درش را می بندم. از حماقتم به سکوت می رسم. در دومی را هم که بستم، می گذارم روی اپن. دستش را می گیرم تا سریع تر به اتاق برسد.از بی حوصلگی من تن می دهد به این کار. 10

چراغ ها را خاموش می کنم. 11

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:14  توسط مداد آبی  | 

 
An Englishman In New York lyrics by Sting" loop="-1" >