علا. شلوار لی: سفید از کهنگی، سیاه از کثیفی. حاضر نبود با مردهای ده برود شهر، کار. بعد از سوزن بان دومین مرد ده بود. مادر نداشت، پدر هم. تخس بود. این را غریبه هم تشخیص می داد از چشم هایش. ده مدرسه نداشت اما یک کتاب فارسی گیر آورده بودند برایش، بلکه چیزی یاد بگیرد. دو سال بود این کتاب فارسی را داشت. زیر درخت بی ثمر میدان کوچک ده جایش بود اکثرا. گاهی کسی چیزی می داد. از گرسنگی نمی مرد. دزدی نمی کرد چون ده کوچک بود و رسوایی نزدیک. شاید هم بلد نبود. چون پا از ده بیرون نگذاشته بود.
از دستش به عذاب بودند. کمتر می شد کاری برای کسی انجام بدهد. حرف خاصی هم نداشت برای کسی بزند. دعوایش که می کردند یا فرار می کرد، یا اگر بی فایده بود مظلوم می شد و به کتاب و دفتر کاهی اش پناه می برد. صفحه ی اول آن را خوب نقاشی می کرد. زن ها هم که سواد نداشتند ببینند چه می کند.
تخسی اش به اوج که می رسید، می فرستادندش کپر. کویر بود و کم آبی. زمین های بیرون را می کاشتند به امید باران. مترسکی گذاشته بودند و کنارش کپر. هیچ وقت بی هوا و نوبت نرفته بود کپر. اما وقتی می گفتند برو، بی چون و چرا می رفت. لباس های مترسک را در می آورد و جای مترسک می ایستاد. از جایش تکان نمی خورد، اگر پرنده ای چیزی بر زمین می نشست با دست هایش تلاش می کرد بپراندش.
هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. همه پیش خود چنین قرار گذاشته بودند که تا غروب می ماند زیر کپر، کمی گرسنگی و تشنگی می کشد و شب بر می گردد زیر درخت. کسی چیزی می آورد و سیر می شود تا فردا.
اما حتی زیر کپر هم نمی رفت. می نشست کنار مترسک و کمی بعد جایشان را عوض می کردند.
تا روزی که سوزن بان نامه ای به دستش رسید و طاقت نداشت تا آخر ماه را صبر کند و بدهد به مردهای ده که برایش بخوانند. امید که علا حالا دیگر می تواند بخواند. علا نتوانست بخواند. اولین بار بود کسی به امید او بود. و او نا امیدش کرده بود. بی خبر آمد کپر. جای مترسک را گرفت و ماند به این نیت که برای همیشه.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط مداد آبی
|
دقتش کم نمی شود. اما در چهره اش تغییری می دهد که یعنی :"گوشم با توئه". من هیچ وقت نتونستم بفهمم چه جوری این کار را می کند. 4
" می گن املاش ضعیفه،... فقط املاش"
حالا دیگر اگر بخواهد هم نمی تواند برگردد و به من نگاه کند. 6
" تو که می بینی! من نمی رسم دیگه به درس و مشقش برسم، همینکه بتونم سرپا بایستم و کار کنم خیلیه". 7
انگشتش را زیر پلکش می کشد و همانجا نگه می دارد. نیازی نیست به من نگاه کند، این را هم من می دانم هم او. اما دستش را همانجا نگه می دارد و تمام بدنش را بی حرکت به طرف من می چرخاند. یعنی:"...". یعنی:"... تمام حرفات بی فایده است". 8
اما اگر حرف نزنم هم می ترکم. این را من می دانم. 9
بالاخره اولی را در می آورد. می گذارد درون محلول. درش را می بندم. از حماقتم به سکوت می رسم. در دومی را هم که بستم، می گذارم روی اپن. دستش را می گیرم تا سریع تر به اتاق برسد.از بی حوصلگی من تن می دهد به این کار. 10
چراغ ها را خاموش می کنم. 11
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:14  توسط مداد آبی
|