تبليغاتX
بکر

بکر

نقاشی های مداد آبی

علا

علا. شلوار لی: سفید از کهنگی، سیاه از کثیفی. حاضر نبود با مردهای ده برود شهر، کار. بعد از سوزن بان دومین مرد ده بود. مادر نداشت، پدر هم. تخس بود. این را غریبه هم تشخیص می داد از چشم هایش. ده مدرسه نداشت اما یک کتاب فارسی گیر آورده بودند برایش، بلکه چیزی یاد بگیرد. دو سال بود این کتاب فارسی را داشت. زیر درخت بی ثمر میدان کوچک ده جایش بود اکثرا. گاهی کسی چیزی می داد. از گرسنگی نمی مرد. دزدی نمی کرد چون ده کوچک بود و رسوایی نزدیک. شاید هم بلد نبود. چون پا از ده بیرون نگذاشته بود.

از دستش به عذاب بودند. کمتر می شد کاری برای کسی انجام بدهد. حرف خاصی هم نداشت برای کسی بزند. دعوایش که می کردند یا فرار می کرد، یا اگر بی فایده بود مظلوم می شد و به کتاب و دفتر کاهی اش پناه می برد. صفحه ی اول آن را خوب نقاشی می کرد. زن ها هم که سواد نداشتند ببینند چه می کند.

تخسی اش به اوج که می رسید، می فرستادندش کپر. کویر بود و کم آبی. زمین های بیرون را می کاشتند به امید باران. مترسکی گذاشته بودند و کنارش کپر. هیچ وقت بی هوا و نوبت نرفته بود کپر. اما وقتی می گفتند برو، بی چون و چرا می رفت. لباس های مترسک را در می آورد و جای مترسک می ایستاد. از جایش تکان نمی خورد، اگر پرنده ای چیزی بر زمین می نشست با دست هایش تلاش می کرد بپراندش.

هیچ کس از این موضوع خبر نداشت. همه پیش خود چنین قرار گذاشته بودند که تا غروب می ماند زیر کپر، کمی گرسنگی و تشنگی می کشد و شب بر می گردد زیر درخت. کسی چیزی می آورد و سیر می شود تا فردا.

اما حتی زیر کپر هم نمی رفت. می نشست کنار مترسک و کمی بعد جایشان را عوض می کردند.

تا روزی که سوزن بان نامه ای به دستش رسید و طاقت نداشت تا آخر ماه را صبر کند و بدهد به مردهای ده که برایش بخوانند. امید که علا حالا دیگر می تواند بخواند. علا نتوانست بخواند. اولین بار بود کسی به امید او بود. و او نا امیدش کرده بود. بی خبر آمد کپر. جای مترسک را گرفت و ماند به این نیت که برای همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط مداد آبی  | 

حبذا

1-به نام دست های پریشان، هتل کوثر پیاده می شوم

 

2-به ناز شست های پشت فرمان بفرما

 

1-غریب کوچه های شهر خویش شده ام و ممنون شما

 

2-دراز سکه های شما مانده است دستم چه غریب چه آشنا

 

1-سریر مرمر سنگ های صورتی خراب کرد بچگی های مرا

 

1-کجاست آنچه که فلج می کند آینده ی خواب های بی سرو صدا؟

 

1-الو! سلام! همشهری! بیا بشین ببینمت دلم تنگ حنجره است

 

3-برو برادر ازین داستان هزار شب نمانده به جا

 

1-کراهتِ هم نشینی بلبل چه زود یاد آمد به این سرعت و دقت چطور شناختی؟

 

1-سلامِ شیخ ما نرسید، نگرفت دست کوتاهم را، تفو برین حیات خلوت بی گاه

 

1-کدام برادر؟کدام چراغ؟ کجای هزار توی این شهر گشته بود شیخ؟

 

4-کجا به سلامت؟ بریم سمت کجا؟ اصن بگو ببینم مسافری آقا؟

 

1-فرودگاه

 

4-چه خوش گذشته است بهتان! کجاست مقصدتان؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:35  توسط مداد آبی  | 

یالا یالا رقص و شادی

هی ی ی ی با تو ام که رفته ای

پی پی ی ی ش رقیب نازنین

هی تلفننننن نمی زنی

منتظرِ زنگ منی ی ی؟

کوه یَ یخ آب شده ام

آبرو از زیر زمین

سی سیم دو رنگ دست می گیرم

هی می کنم توووی پیریز

مثل چی چی حرص می خورم

جی جیلیر ویلیز جیلیز ویلیززز

ببین صدامو می شنوی؟

کَ کَفش بلوری خریدم

دَستکش توری خریدم

دوست نداری بازم بیای؟

دلم یه ذره ره ه ه شده

بابازم برات می ی ی خونما ا ا ا

نَ نَ نشکن دلموووو

به به خدا آهم می می گیره دامنتوووو

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:58  توسط مداد آبی  | 

خلق اند در عبور

روبروی آینه ایستاده، دستش به چشمش بند اشت. 1

ایستاده ام و نیم رخش را نگاه می کنم. 2

"از مدرسه ی مامان پری زنگ زده اند"

دقتش کم نمی شود. اما در چهره اش تغییری می دهد که یعنی :"گوشم با توئه". من هیچ وقت نتونستم بفهمم چه جوری این کار را می کند. 4

" می گن املاش ضعیفه،... فقط املاش"

حالا دیگر اگر بخواهد هم نمی تواند برگردد و به من نگاه کند. 6

" تو که می بینی! من نمی رسم دیگه به درس و مشقش برسم، همینکه بتونم سرپا بایستم و کار کنم خیلیه". 7

انگشتش را زیر پلکش می کشد و همانجا نگه می دارد. نیازی نیست به من نگاه کند، این را هم من می دانم هم او. اما دستش را همانجا نگه می دارد و تمام بدنش را بی حرکت به طرف من می چرخاند. یعنی:"...". یعنی:"... تمام حرفات بی فایده است". 8

اما اگر حرف نزنم هم می ترکم. این را من می دانم. 9

بالاخره اولی را در می آورد. می گذارد درون محلول. درش را می بندم. از حماقتم به سکوت می رسم. در دومی را هم که بستم، می گذارم روی اپن. دستش را می گیرم تا سریع تر به اتاق برسد.از بی حوصلگی من تن می دهد به این کار. 10

چراغ ها را خاموش می کنم. 11

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:14  توسط مداد آبی  | 

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز/خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

بگو صواب پریشی چه کم ز دولت و جاه

بیار باده که شحنه ی شب خفته است

بگو نوای اسیری چه کم ز لوطی شاه

برقص دور من از شب کمی مانده است

بگو سوای قصه ی بوستان و صحبتِ آه

نمان به پیش حریفت که عمر او رفته است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:22  توسط مداد آبی  | 

در قمارگاه دولتمندان

شب از نیمه گذشته و من همچنان می بازم

و همچنان مقاومت می کنم و تهمت بر دیگران روا نمی دارم.

تا آن هنگام که حقم نگاه داشته شود و

بگویند که ورق در دست همه یکسان باشد،

اینکه کیست رهبر این قمارگاه، بر من نیست

پس بگزار بر دست خویش نگاهی دیگر اندازم.

---------

شعر از : رابرت فراست

ترجمه از: خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:4  توسط مداد آبی  | 

ادامه داره

آقا خوش به حالتون

خونه تون حیاط داره

راستی خوش به حالتون

باغتون مبال داره

سر صبحی بی بی تون

شیر یخ شیرمال داغ

توی سفره تون داره

آقا خوش به حالتون

سیباتون اناریه

دل من تو باغتون

گلاتوت بهاریه

چشمتون سفید نشه

به سیاهیای ما

گوشت و نون حلالتون

آقا خوش به حالتون

...



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:57  توسط مداد آبی  | 

مجمع دیوانگان

دو نخ سیگار و یک فنجان چایی

دو حلقه دود و یک گلدان و ماهی

دو چشم خیره بر یک عمر هشتاد

دو فالِ قهوه یک امید واهی

دو شب بی خوابی و یک ساعت صبح

دو مردِ زیرِ یک تابوت و ... آهی

دوباره مُردی و یک کس نفهمید

دو تخته سنگ و یک زندان خاکی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:45  توسط مداد آبی  | 

کازموپولیتان

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:48  توسط مداد آبی  | 

ناجی/منجی/نجات، اینجا؟

نوبت فرزندی تمام است،

خدایا عیسایت را بفرست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:50  توسط مداد آبی  | 

هنوزم حال من خوبه

نشسته آب خورد، خم شد به روی زانوهاش و بلند شد: "من همه اش فراموش می کنم روز نشسته آب می خوری، شب ایستاده؟"

لقمه مو قورت می دهم: "برعکس"

سکوت.

لقمه ی دوم را نمی خورم:" امروز نوبتِ شیره؟"

لیوانِ آب را می گذارد توی ظرف شویی:"بله"

می روم لباس می پوشم  شیر می خرم و می آیم و باقی صبحانه را شیر می خورم.

وضو می گیرد برای قرآن: "نهار چی درست کنم؟"

نگاه نمی کنم به صورتش: "هرچی درست کنید دستتون درد نکنه"

"پول نمی خوای؟"

دنیا خراب می شود روی سرم. جواب نمی دهم. تکرار می کند. مجبور می شوم وگر نه باز می پرسد: "نه". در را می بندم و می روم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:34  توسط مداد آبی  | 

تبردار

با هم قرار گذاشتیم که برگردی از سفر

با حلقه ی گل و شیرینی و خبر

با هم قرار گذاشتیم و برگشتی از سفر

اما نه حلقه ی گل که با تبر

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:15  توسط مداد آبی  | 

فلش فور

گاهي ز فكر پريشان من كسي

آرام تر از تو عبور مي كند

گاهي بهانه ي ديدن تو را

در چهره ي ديگري مرور مي كنم

اندر حضور پنج شنبه هاي سنگتان

عكسي كنار ديگري ظهور مي كنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط مداد آبی  | 

 
An Englishman In New York lyrics by Sting" loop="-1" >